دوست داشتن باامام زمان
äæíÓäϐÇä
ÂÎÑíä ãØÇáÈ
سلام ممنون ميشم به اين وبلاگم هم سربزنيد درموردفرقه شناسي هست يازهرا التماس دعا
 
             
 
 
                 www.akharoazzaman.blogfa.com
 

ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۲ مهر ۱۳۹۰ ] [ ۱۱:۰۶:۲۶ ] [ مرضيه ]

 

مادرم هرجمعه شب چشمانش رابه مهماني آسمان مي بردوازآسماني چشمش،آن دونرگس فسون گرش،باراني ازاشك به پهناي گونه هايش مي باريد ومن هرباركه دربارش چشمان اوغرقه مي شدم دست هاي كوچكم وانگشت سبابه ام رازير چانه اش مي گرفتم تااشك دانه هايش برپشت انگشتم سوارشود.اشك هايش رامي بوسيدم .بوي انتظار وعشق مي دادندوعطرگل ياس داشتند.اشكهاي اوشفاف بودندوالماس گون به شفافي قلب بي كينه وهميشه منتظرش.مهربانانه چشم درچشم مي دوخت ومي گفت شب جمعه ها دلم وامي شود.مي گفتم چرا؟مي گفت شب هاي جمعه خانه دلم راجارومي زنم وباغچه باورهايم رااب مي دهم وسجاده ام رادرميان انبوه گلهاي لاله عباسي وداوودي پهن مي كنم.شبنم اشكهايم برگلبرگ هاي نيلوفري مي ريزد وچشم به فردامي دوزد.به روزجمعه مي گريم ومي خندم.

 

مي گريم برعمري كه گذشت وآقارانديدم ومي خندم كه شايد فرداهمين فرداوهرجمعه كه نزديك است نرماي صداي زيبايش راازلابلاي پنجره هاي  آهنين وبرج هاي سربه فلك كشيده شهربشنوم.

شايدفرداهمين فرداوهرجمعه كه نزديك است سيماي آسمانيش رابربام اين دنيا ببينم.اوراببينم كه قدم برروي زمين مي گذاردومحمدوار(ص)چنان راه مي رودكه گويي ازبلندي برسطح زمين مي آيدوعلي وارچنان حكومت مي كندكه عدالت ميان بشريت به مساوات تقسيم مي شود.

ومن سربرآسمان بردم وبه آن يارسفركرده گفتم آه كه اگربيايي ديگرجمعه شب ها دلم نمي گيرد.هيچ وقت دلم نمي گيرد.دلي نخواهم داشت تابگيرد.تمام دلم رابه پاي تومي ريزم.اي مهدي (ع)بياكه درانتظارت هستم.


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ ] [ ۰۷:۱۱:۲۲ ] [ مرضيه ]

 

به گريه‏ام نخنديد، خواب‏آلوده مردم مدينه! گريه من، ذوالفقار من است. دختر رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را با گريه چه نسبتي است؟ مرا با گريه نسبتي نيست؛ اگر گوشتان را سر شنيدن نداي حق باشد، مگر جز گريه، راه چاره‏اي هست براي بيدار كردن شما؟! گريه‏ام، ذوالفقار من است؛ پس بهراسيد از گريه فاطمه تا دامن خوابتان را نگيرد و از ناداني بيدارتان نكند!


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۱۳ تير ۱۳۸۹ ] [ ۰۵:۳۹:۴۳ ] [ مرضيه ]
 
خداياتواين وقت شب،ايستاده ام زيرآسمان تو،كه عكس سوسوي ستاره هاش توي درياي چشام افتاده.

دودل بودم كه بيام يانه.يه دلم روگذاشتم اون پايي ،پايين،پايي.امااون يكي دلم روكه مهرش كردندبراي ورودبه حريم كبريائيت گرفتم لابه لاي انگشتام مي بيني تپش تندويكنواختش رو؟

اي عزيزمن،حالاايستاده ام اينجازيرآسمون زيباي توومي دونم حتي اگرآهسته ترازبال زدن سنجاقك ها ازته دلم به توسلام كنم مي شنوي كه جوابموبدي وهمين براي من كافيه.

حالابذارآغازكنم مثنوي گريستن رو.بذاربگم اون پايين وقتي يك قدم ازتوفاصله مي گيرم چقدرزودگلدون احساسم زردوپژمرده مي شه.خشك مي شه.برگهاش مي ريزه.بذاراعتراف كنم به درازا اون روزهاي كه بين چشمهاي من ونم نم دلگير بارونت فاصله مي افتادبذاراعتراف كنم به روزهايي كه ازسجاده سبزتوفاصله مي گرفتم.بذاراعتراف كنم به اون روزهايي كه خواب غفلت نمي گذاشت كه باتوبگم.

خدايانجواي شبانه منوبشنوكه به تومحتاجم.خدايا به درگاهت آمده ام وفقروبي نوائيم رانزدتوآورده ام.بيش ازآنچه به طاعت خوداميدوارباشم به آمرزش تواميدبسته ام.چراكه آمرزش ومهرباني توازگناهان من بيشتراست.اي عزيزمن!اي مهربان من!اي خداي خوب من!حالانگاه كن به دست تمنائي كه قلب چاك خورده ام روبه توپيش كش مي كند.من به تومحتاجم،من به تومحتاجم.

هميشه برلبهايم گلهاي مناجات بنشان ودستانم رابه سمت خورشيدپروازده.مراهمسايه ات قرارده ودرپناه سايه ات ازقفس روزرهايم كن تابه گفتگوباتوگيسوان شب راشانه بزنم.

خداحافظ،تانامه اي ديگر.تاسلامي وگريه اي ديگرتصاوير زيباسازي ، كد موسيقي ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ ] [ ۰۵:۴۷:۵۲ ] [ مرضيه ]
 

وقتي مردم

وقتي مردم روي قبرم ننويسيدكه بودم.

وقتي مردم روي قلبم ننويسيد:

                                          نه شعري

                                                                       نه شعاري

ننويسيد كه بودم از چه تباري

نمي خواد سنگ روي قلبم بذاريد...

وقتي هراومدني رفتني داره،

نمي خوادگل روي قبرم بكاريد...

خيلي وقتاپيش ازاين

                                          مرده بودم،

عمري دلمرده

                                           به سربرده بودم.

بدون سنگ،بدون نام ونشون

چوب اين زندگي رو خورده بودم.

                                            وقتي مردم

                                                   روي قبرم

                                                                       ننويسيد كه بودم...


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۰۵:۳۹:۳۴ ] [ مرضيه ]

 
داشتم مي رفتم كه باهمه چيز خداحافظي كنم.

داشتم مي رفتم تاازاين دنيا،باتمام نيرنگ ها،بدي ها وپستي هايش فراركنم.گمان مي كردم چشمي درجستجوي من باشد.درراهي بودم كه ازانتهايش خبرنداشتم وهرچه بيشتر پيش مي رفتم،بيشتررنج مي بردم.ازهمه چيزدل بريده بودم.درانتظار مردن لحظه هاراسپري مي كردم.

ديگرحتي افتادن برگ درختان هم مراناراحت نمي كرد.

دلم ازسنگ شده بود،وجودم سردسرد تنها براي خاك زنده بودم.من درنظر درختان،گلها وزلالي چشمه ها مرده بودم.من بازندگي لج كرده بودم وزندگي هم به عكس العملهاي من مي خنديد.حاضرنبودم كه ببينم درزندگي شكست خورده ام.تمام حرفها واشكهايم راپشت غرورم پنهان كرده بودم.

نمي خواستم كه كسي برايم گريه كند.من تصورمي كردم راهي براي بازگشت وجودندارد.ازسراسر وجودم غرور مي جوشيد،كه ازبازگشتم خودداري مي كرد.تااينكه سحر،بوي گلهاي كنارجاده نظرم راجلب كرد.اززماني  كه پادراين راه گذاشته ام اين اولين چيزي بودكه نظرم راجلب مي كرد.بادموسيقي زندگي رامي نواخت ومن باگلها مي رقصيدم.ديگرواژه زندگي برايم زيبابود.زنده بودم تازندگي كنم.افسوس كه يك برگ پاييزي همه چيز را دوباره ازمن گرفت وباز دراين دنيا  تنهاي تنها شدم.دلم مي خواست  فريادبكشم وانتقام بگيرم.امابرلبهاي من ترانه سكوت جاري بود.ازپشت پرچين سكوت به زندگي نگاه مي كردم.

دلم مي خواست برگردم.ولي داغ گلهاي كنارجاده دردلم تازه مي شد.مجبورشدم دراين راه بي پايان جلوترروم....

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد



ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۲۱ دى ۱۳۸۸ ] [ ۰۷:۰۷:۳۲ ] [ مرضيه ]

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك وباراني

تورابالهجه گلهاي نيلوفرصداكردم،

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگت آرزوهايت دعاكردم،

پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس،توراازبين گلهايي كه درتنهاييم روييدندباحسرت جداكردم.

وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تورادردشتي ازتنهايي وحسرت رهاكردم.

اين بوداخرين حرفت ورفتي...!

ومن بعدازعبورتلخ وغمگينت..

چشمهايم رابه روي اشكي ازجنس غروب ساكت ونارنجي خورشيدواكردم.

نمي دانم چرارفتي...!

نمي دانم چرا؟

شايدخطاكردم وتوبي آنكه فكرغربت چشمان من باشي،

نمي دانم كجا؟

تاكي...؟

براي چه...؟

ولي رفتي وبعداز رفتنت بران چه معصومانه مي باريد وبعدار رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت،

وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد.

وگنجشكي كه هرروز ازكنار پنجره بامهرباني دانه برمي داشت تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد.

وبعدازرفتنت ،آسمان چشمهايم خيس باران بود،

وبعدازرفتنت انگاركسي حس كرد،

من بي توتمام هستيم ازدست خواهدرفت،

كسي حس كردمن بي توهزاران باردرلحظه خواهم مرد،

وبعدازرفتنت دريا چه بغضي كرد.

كسي فهميدتونام مراازيادخواهي برد.

ومن باآنكه مي دانم توهرگزيادمراباعبورخودنخواهي برد.

هنوزآشفته چشمان زيباي توام،برگرد برگرد...

برگردوببين كه سرنوشت انتظارمن چه خواهدشد.

وبعدازاين همه طوفان ووهم وپرسش وترديدكسي ازپشت قاب پنجره آرام وزيباگفت:

تو هم درپاسخ اين بي وفايي ها بگوكه درراه عشق وانتخاب آن خطاكردم،

ومن درحالتي مابين اشك وحسرت وترديد،

كنارانتظاري كه بدون پاسخ وسرداست،درامواج پاييزي ترين ويراني يك دل،

ميان غصه اي ازجنس بغض كوچك يك ابر،

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم وعادت پروانگي مان باز براي شادي وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...

                       باورم كن...
تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۹ دى ۱۳۸۸ ] [ ۰۹:۱۱:۲۵ ] [ مرضيه ]
 
 
يك دنيا حرف براي تو دارم ، يك دنيا پر از حرفهاي نگفته، يك دنيا پر از بغض هاي نشكفته. با مني ، هر جا و اينك آمده ام تا مثل هميشه سنگ صبور روزهاي دلتنگي ام باشي!

دلم به وسعت يك آسمان تيره غمگين است . صدايي نيست ، مأوايي نيست ، حتي سايبان روزهاي دلتنگي نيز ديگر جوابگوي دلتنگي هايم نيست.

من آمده ام! اينجا ، كنار دلواپسي هاي شبانه ات،‌ كنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمي دانم چرا دلم آرام نمي گيرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سينه گرفته، با تمام وجود تو را مي خوانم ؛ از تو چيزي نمي خواهم جز درياي بي ساحل وجودت را، جز دستهاي مهربانت را، جز نگاه آرامت را كه ديرزماني است در سيل باد بي وفاي زمانه گم كرده ام.

هر شب حضورت را در كلبه خيال خويش مي آورم، وجودت را با تمام هستي باقيمانده در نهانخانه قلبم نهان مي كنم ، چشم هايم را باز نمي كنم تا شايد بتوانم تصويرت را بر روي پلك هاي بسته ام حك كنم ، اما باز هم جاي تو خالي است... .

شايد اگر جاي تو بودم ؛ كمي، فقط كمي براي مرگ تدريجي نيلوفرهاي خاطره اشك مي ريختم ، شايد اگر جاي تو بودم ؛ طاقت ديدن چشم هاي خيره و خسته ات را نداشتم، شايد اگر جاي تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگري آسان مي شكستم تا بداني، تا بداني كه چقدر دوستت دارم... .

روزي صد بار با هم خداحافظي كرديم اما افسوس معناي خداحافظي را زماني فهميدم كه تو را به خدا سپردم!

اين بار به ديدنت آمده ام ، برايت گلاب آورده ام ، دستهايم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس مي كنند اما بدان ياس هاي سپيد احساسمان هنوز گرم گرم اند.

تصاوير زيباسازي ، كد موسيقي ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۲۷ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۰:۰۹:۵۶ ] [ مرضيه ]

 

دلم براي كسي تنگ است كه دل تنگ است...

دلم براي كسي تنگ است كه طلوع عشق را به قلب من هديه مي ده...

دلم براي كسي تنگ است كه با زيبايي كلا مش مرا در عشقش غرق مي كند...

دلم براي كسي تنگ است كه تنم آغوشش را مي طلبد...

دلم براي كسي تنگ است كه دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد...

دلم براي كسي تنگ است كه سرم شانه هايش را آرزو دارد...

دلم براي كسي تنگ است كه گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي كشد...

دلم براي كسي تنگ است كه چشمانم ، چشمانش را مي طلبد...

دلم براي كسي تنگ است كه مشامم به دنبال عطر تن اوست...

دلم براي كسي تنگ است كه اشكهايم را ديده...

دلم براي كسي تنگ است كه تنهاييم را چشيده...

دلم براي كسي تنگ است كه سرنوشتش همانند من است...

دلم براي كسي تنگ است كه دلش همانند دل من است...

دلم براي كسي تنگ است كه تنهاييش تنهايي من است...

دلم براي كسي تنگ است كه مرهم زخمهاي كهنه است...

دلم براي كسي تنگ است كه محرم اسرار است...

دلم براي كسي تنگ است كه راهنماي زندگيست...

دلم براي كسي تنگ است كه قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي كند...

دلم براي كسي تنگ است كه دوست نام اوست...

دلم براي كسي تنگ است كه دوستيش بدون (( تا )) است...

دلم براي كسي تنگ است كه دل تنگ دل تنگي هايم است...

دلم براي كسي تنگ است                       تصاوير زيباسازي ، كد موسيقي ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net           
 


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۶:۴۲ ] [ مرضيه ]

 

يكي رادوست ميدارم،

ولي افسوس،اوهرگزنمي داند.

نگاهش مي كنم شايدبخواندازنگاه من كه

                                                               اورادوست ميدارم،

ولي افسوس،

اوهرگزنگاهم رانمي خواند.

به برگ گل نوشتم من كه

                                                               اورادوست ميدارم،

ولي افسوس ،

اوبرگ گل رابه زلف كودكي آويخت تااورابخنداند

به مهتاب گفتم اي مهتاب،

سرراهت به كوي اوسلام من رسان وگوكه

                                                               اورادوست ميدارم.

ولي افسوس

يكي ابرسيه آمدزه ره روي ماه تابان رابپوشانيد.

صباراديدم وگفتم،صبادستم به دامانت،

بگوازمن به دلدارم كه

                                                             اورادوست ميدارم.

ولي افسوس

زابرتيره برقي جست وقاصدراميان ره بسوزانيد.

كنون وامانده ازهرجادگرباخودكنم نجوا،

يكي رادوست مي دارم،

ولي اافسوس                                              اوهرگزنمي داند!!       
                              

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد



ÇÏÇãå ãØáÈ
[ ۷ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۰۲:۳۷ ] [ مرضيه ]
.: Weblog Themes By DL-CENTER :.
ÏÑÈÇÑå æÈáǐ

سلام من مرضيه متولد 27/12/69 هستم. معبودم سكوتم راازصداي تنهاييم بدان...نميخوانم ونمي گويم چون درونم هيچ بوده وتوآمدي برايم قصه هايي ازعشق سراييدي وبه من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غم هاست ودرون انسانها پراز غم وتنهايي است ونگاهم به باران توافتاد وناگهان تمام تنهاييم رافراموش كردم وبه تووداشتن تومي بالم تنهاترازيك برگ بابادشادي ها محجورم درآبهاي سرورآورتابستان آرام مي رانم.
ãæÖæÚÇÊ æÈ
موضوعي ثبت نشده است
Çã˜ÇäÇÊ æÈ
?